اگه شما هم مثل من عاشق کوه نوردی باشین می دونین که راه رفتن برای رسیدن به قله اون هم در کل روز، کار سختی میتونه باشه. این صحنه رو تصور میکنم که بعد مدتی از شروع کوه نوردی با خسته شدن تکتک ماهیچههام، کم کم تو ذهنم رسیدن به مقصد اونقدر دور به نظر می رسه که حتا می تونه باعث بشه کارم رو متوقف کنم. در این مواقع دیگه نمیتونم به قله فکر کنم. در واقع فکر کردن به قله مخربترین فکری هستش که ممکنه به ذهنم برسه.
در این شرایط تنها یه شگرد باعث می شه تا بتونم ادامه بدم و اون هم مشخص کردن هدفی خیلی خیلی کوچیکتر هست: در حد رسیدن به بالای تپه بعدی یا رسیدن به تکه سنگی که همین الان دارم می بینم. همیشه این کار برام مث یه بازی بوده و به وقت رسیدن به مقصد کوچیکم انگار که دوباره انرژی گرفته باشم مقصد بعدی (تپه یا تکه سنگ بعدی روبروم) رو مشخص می کنم و میرم جلو. این کار رو اونقدر ادامه میدم تا اینکه به قله برسم.
در مورد پروژهها و کارهایی که تا به حال انجام دادم هم همین مورد تکرار میشه. فکر کردن به کل پروژه ممکنه باعث بشه تا چندین روز متوقف بشم ولی به محض اینکه متوجه میشم که دارم تو چه دامی میافتم یاد درسی که از کوهنوردی گرفتم میافتم. سریع کارها رو ریز ریز می کنم و یه کار خیلی کوچیک رو که بتونم در عرض یه روز انجام بدم و تموم کنم انتخاب می کنم. با پایان روز، انجام اون کار رو جشن میگیرم. در واقع، مث کوه نوردی، راه دیگهای برای رسیدن به مقصد، جز تقسیم کارها به موارد کوچکتر و مشخص کردن زمان برای انجام کار بعدی وجود نداره.